تبليغاتX
lahzehaye tanhai
lahzehaye tanhai

elahe

 پشته شیشه باد شبرو جار میزد

 برف سیمین شاخه ها را بار میزد

 پیش آتش یار مهوش

 نرم نرمک تار میزد

--------------------------------------------------------------------------------------------

 رویاهای تو بخش مهمی از زندگی تو هستند

 و توباید تمامی توانت را بکار بگیری و

 آنها را به واقعیت تبدیل کنی.

 با طرح هایی که در سر داری

 با نقشه هایی که می کشی

 و با کاری که انجام می دهی

 در گذشته توقف نکن

 دیروز را پشت سر بگذار با تمامی مشکلاتش

 نگرانیهایش و تردیدهایش.

 بدان که نمی توانی گذشته را تغییر بدهی

 اما می توانی فردای نوینی را آغاز کنی

 سعی نکن همه کارها را فورا انجام دهی

 پله پله و گام به گام

 هرگز از انجام نا ممکن ها نترس

 مهم نیست دیگران چه می اندیشند

 به یاد داشته باش در راهی که می روی

 راهی که مخصوص توست

 تو بی نظیری

 از رویاهایت دست برندار

 از خواستن خسته نشو

 چرا که این حق مسلم توست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/31ساعت 19:12  توسط حامد و الهه | 
 

 کاش چون پائیز بودم...کاش چون پائیز بودم

  کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم

  برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد

  آفتاب دیدگانم سرد می شد

  آسمان دیده ام پر درد می شد

  ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد

  اشک هایم همچو باران

  دامنم را رنگ می زد

  وه چه زیبا بود اگر پائیز بودم

  وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

  پیش رویم:

 چهره ی تلخ زمستان جوانی

 پشت سر:

 آشوب تابستان عشقی ناگهانی

 سینه ام:

 منزلگه اندوه و درد و بد گمانی

 کاش چون پائیز بودم...کاش چون پائیز بودم.

 در زندگی هر چه را می خواهی دوست بدار

 اما اسیر آن نشو 

--------------------------------------------------------------------------------------------

 دنبال کسی نباش که بتوانی با او زندگی کنی

 به دنبال کسی باش که نتوانی بدون او زندگی کنی!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/29ساعت 13:10  توسط حامد و الهه | 
 آره راسته این درسته

 دست من دست کنیزه

 شما صاحب اختیاری

 دستهاتون برام عزیزه

 شما معصوم و صبوری

 شما انگار خود نوری

 همه جا هستی و نیستی

 همیشه فقط یه جوری

 می دونم جسارته اسم شما رو بیارم

 اگه گستاخی نباشه دست هاتون و دوست دارم

 اگه گستاخی نباشه نفس هام مال شما

 تا چشام می بینه مثل سایه دنبال شما

 شما عشق لایزالی

 شما ذات بی زوالی

 شما حاضر شما غایب

 شما ممکن ومحالی

 شما رمز شعر حافظ

 شما راز هر قصیده

 شما شعری نسروده

 شما طرحی نکشیده

 شما صاحب یقینی

 شما گردش زمینی

 شما علت شما مقصود

 شما پاکیزه ترینی

 شما پیدا شما نایاب

 شما اول شما آخر

 شما بیداری هر خواب

 من کنیزم شما سرور

 شما از ستاره بیشتر

 شما مومن شما صوفی

 شما درویش و قلندر

 دستی انگار شما رو از آسمون فرستاده

 هر چی هست بد بودن و به دستاتون یاد نداده

 قصه ی من قصه ی خیز پلنگه سمت ماه

 برا ی چشم کنیز خواب یه سرور زیاده

 شما از جنس سپیده شما ابریشم شعری

 شما علت نخستین خلقت مبهم شعری

 شما بهترین شبانی شما قدیس و فرشته

 کاشف حرف و صدایی کاشف خط و نوشته

 چه تماشایی دست های شفا بخش شما

 چشم های بسته این خسته کنیزو واکنه

 این یه میلاد دو باره س متبرک و عزیز

 وقتی سرور من و با اسم کوچیک صدا کنه

 کاش می شد رخت شما رو بو کنم

 کفش و از پای شما در بیارم

 پشت در کفش شما رو جفت کنم

 پائین پای شما سر بذارم.

 

 

 عاشقانه همراه من گام بردار

 به من از آن بگو

 که توان گفتنش به دیگری را نداری

 با من بخند

 حتی آن گاه که احساس حماقت می کنی

 با من گریه کن

 آن گاه که در اوج پریشانی هستی

 تمام زیبایی های زندگی را

 با من شریک باش

 و در کنار من

 با تمام زشتی های زندگی ستیز کن

 با من

 رویاهایی را بیافرین تا به دنبال آنها رویم

 در شادی هر چه می کنم

 شریک باش

 برای رسیدن به آرزو های مان

 یاری ام کن

 با آهنگ عشق مان

 با من برقص

 بیا در سراسر زندگی در کنار هم گام برداریم

 بیا تا ابد

 در هر قدم از این سفر

 یکدیگر را

 عاشقانه

 در آغوش بگیریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/29ساعت 0:58  توسط حامد و الهه | 
 نمی دونی   وقتی چشمات پر خوابه  به چه رنگه  به

 چه حاله  مثل یک جام شرابه

 

 نمی دونی   چه عمیقه   چه سخنگو   مثل اشعار

 مسیحایی حافظ   یه کتابه

 

 نمی دونی   که چه رنگه  چه قشنگه  رنگ آفتاب

 بهاره  مثل یک جام بلوره  زر نابه

 

 نمی دونی  که دل من   توی اون چشمهای شوخت 

 روی این برکه آروم یه حبابه

 

 نمی دونی  و بجز من  دگری هم نمی دونه که یه دنیا

 توی اون چشم سیاهه

 

 هر کی میگه   هر چی میگه  تو رو می خواد بفریبه

 

 جز دل من که    که پر از عشق و جنونه 

 

 حرف اون چشم سیارو   دل دیگه نمی دونه    چشم

 دیگه نمی خونه

 

 

 

 اگرروزی احساس کردی که می خواهی گریه کنی

 به من زنگ بزن

 به تو قول نمی دهم

 که تو را بخندانم

 اما می توانم همراه تو گریه کنم.

 اگر روزی خواستی فرار کنی

 نترس و به من زنگ بزن

 به تو قول نمی دهم که از تو بخواهم که نروی

 اما می توانم همراه تو بیایم.

 اگر روزی خواستی که صدای کسی را نشنوی

 به من زنگ بزن

 به تو قول می دهم به نزدت بیایم

 و قول می دهم که ساکت باشم.

 اما اگر روزی به من زنگ زدی

 و جوابی نشنیدی

 خیلی زود به کنارم بیا

 شاید به تو نیاز داشته باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/29ساعت 0:55  توسط حامد و الهه | 
 

 دوستت دارم

 گاه انسان باید در سختی باشد

 تا به دیگری دست یابد

 گاه انسان باید با بخت بد رو به رو شود

 تا هدفش را بهتر بشناسد

 گاه به طوفان نیاز است

 تا او قدر آرامش رابداند

 گاه باید به او آسیب رسد

 تا با احساس تر شود

 گاه باید در شک و تردید باشد

 تا به دیگری اطمینان کند

 گاه باید در گوشه ای تنها بماند

 تا واقعیت وجود خود را بشناسد

 گاه باید کاملا بی احساس باشد

 تا بتواند همه چیز را حس کند

 گاه باید در اوج شور و احساس بود

 تا به قلب او راه یافت

 و او به روی عشق در بگشاید

 چه بسیاراز اینها را پشت سر گذاشته ام

 و می دانم

 نه تنها آماده عاشق تو شدن هستم

 بلکه عاشق تو هستم.

 اولين روز آمدنت

 به ماندنت دل خوش كردم

 وقتي كه گفتي مي خواهي بماني

 به احترام حضورت

 همه پرنده ها را پر دادم

 امروز اما

 براي ماندنت

 خودم را به زنجير ميكشم.

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/06ساعت 23:6  توسط حامد و الهه | 
 

کاش ما آن دو پرستو بودیم

 که همه عمر سفر می کردیم

 از بهاری به بهار دیگر


 کاش چون پرتو خورشید بهار

 سحر از پنجره می تابیدم

 از پس پرده لرزان حریر

 رنگ چشمان تو را می دیدم

 براي رسيدن به تو

 پا پيش گذاشتم

 خودم را قسمت كردم

 تو را سهم تمام روياهايم كردم

 انصاف نبود

 تو كه ميدانستي با چه اشتياقي

 خود را قسمت مي كنم

 پس چرا

 زودتر از تكه تكه شدنم

 جوابم نكردي

 براي خداحافظي

 خيلي دير بود

 خيلي دير 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/06ساعت 23:5  توسط حامد و الهه | 

 خیال خال تو  با خود به خاک خواهم  برد

 که  تا ز خال  تو خاکم  شود   عبیر آمیز

 میان عاشق ومعشوق هیچ حایل نیست

 تو خودحجاب خودی حافظ از میان برخیز

--------------------------------------------------------------------------------------------

 خیال  نقش تو  در  کارگاه دیده  کشیدم

 به صورت تو  نگاری ندیده  و  نشنیده ام

 گناه  چشم سیاه تو  بود  و گردن دلخواه

 که من چوآهوی وحشی زآدمی برمیده ام

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/10/09ساعت 1:38  توسط حامد و الهه | 

 وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا

 با دستمال تیره ی قانون می بستند

 و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

 فواره های خون به بیرون می پاشید

 وقتی که زندگی من دیگر

 چیزی نبود  هیچ چیز  بجز تیک تاک ساعت دیواری

 دریافتم   باید   باید   باید

 دیوانه وار دوست بدارم.

 به گمان تا بي نهايت خسته خواهم ماند و تنها

 بي ترانه،بي اميدو بي سرور

 سردوتاريك در فراسوي دلها

 تا بي نهايت خسته خواهم ماندو خواهم خواند

 راستي.....

 به ياد مي آوري؟

 روزي كه ماهي ها مردند،

 و قناري براي هميشه خاموش ماند،

 روزي كه شب را اسير خود كرد

 و ستارگان مهتاب را تشيع كردند

 آن روز را به خاطر بسپار

 برايش مراسمي بگير

 شمعي روشن كن

 عكس ياسهاي پژمرده را روبان سياه ببند.

 و مرا هم صدا كن.....

 طلوع تلخي ها را آواز سازيم

 و بخوانيم

 صدايم كن تا

 غم كوچ احساسمان را با هم قسمت كنيم

 اگر صدايم كردي و نيامدم

 بدان كه پي عكسي از خود مي گردم و

 تكه روباني........... 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/10/09ساعت 1:35  توسط حامد و الهه | 

   و خداوند

   پس از طراحی چهره ات

   نقاشیش را

   دو بار امضا کرد

   در دو چشمانت!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/29ساعت 4:19  توسط حامد و الهه | 

 همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

 که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

 تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت  افتد

 دگران روند و آیندو تو همچنان که هستی

 چه حکایت از فراقت که  نداشتم  ولیکن

 تو  چو روی باز کردی  در  ماجرا  ببستی

 دل دردمند ما  را  که  اسیر  توست  یارا!

 به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

 دل  هوشمند  باید که به  دلبری  سپارد

 که چوقبله ایت باشدبه ازآن که خودپرستی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/29ساعت 4:5  توسط حامد و الهه | 
 

 

شاید دیگر دیر است
 
ساز دهني ام را بي حضور تو به دهانم ميگذارم
و سرخوش از عشقت نواي خاموش قلبم را مينوازم
تا شايد نسيم صدايم را به تو برساند
....و باز تو را به ياد قلب سوخته ام بيندازد
................گرچه خيلي دير است اما هنوز هم چشم به راه جاده اي هستم  كه از آن به آسمانها پيوستي و هيچ كبوتري خبر از برگشتنت نياورد
.................و باز هم در كنار جاده بي حضور تو مي نوازم
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/29ساعت 4:4  توسط حامد و الهه | 

 تلخترين غمي كه امروز داريم

 خاطره ي شادمانيهاي ديروز است 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/09/25ساعت 20:59  توسط حامد و الهه | 

وقتي كه گريه كرديم گفتند بچه اي

وقتي خنديديم گفتند ديوونه اي

وقتي جدي بوديم گفتند مغروري

وقتي شوخي كرديم گفتند سنگين باش

وقتي سنگين بوديم گفتند افسرده اي

وقتي حرف زديم گفتند پرحرفي

وقتي ساكت شديم گفتن عاشقي

حالا كه عاشقيم ميگن اشتباهه و گناه..

---------------------------------------------------------------------

 باران می آمد

 صورتم خیس باران بود

 یک سلام

 یک نگاه

 و غرق شدن در چشمان تو

 باران نمی آید

 صورتم همچنان خیس است

 سلامی بی جواب

 نگاهی بی رمق

 و غرق شدن نه در چشمان تو

 بلکه به یاد نگاه تو.

+ نوشته شده در  جمعه 1384/09/25ساعت 20:51  توسط حامد و الهه | 

 من میدانم که روزی خواهم مرد پس مرا در خاک مینهید!

 مرا در تابوت سیاهی بگزارید تا همه بدانند که سیاه بخت بوده ام

 چشمان مرا باز بگزارید تا تمامی جهان بداند که چشم انتظار از این

 دنیا رفته ام.

 دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند که من به آنچه می خواستم

 نرسیده ام!

 و در آخر یک پارچه ی سیاه بر تابوتم بکشید تا همگان بدانند هر چه ظلمت بود

 کشیده ام!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/22ساعت 12:2  توسط حامد و الهه | 

مشق عشق 

   زنگ خورد 

  ناظم صبح آمد سر صف

  توی برنامه صبح گاهی

  روبه خورشید گفت :

  باز هم دفتر مشق دیروز خط خورد

  و کتاب شب پیش را

  ماه

  با خودش برد

  آی خورشید

  روی این آسمان

  روی تخته سیاه جهان

  با گچ نور بنویس :

  زیر این گنبد گردو کورو کبود

  آدمیزاد هرگز

  دانش آموز خوبی نبود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/22ساعت 11:53  توسط حامد و الهه | 

رقص مهتاب

+ نوشته شده در  شنبه 1384/08/21ساعت 14:7  توسط حامد و الهه | 

تو...

 ای منتهای شکفتن لحظه ها

                                     تو ماندنی ترین شقایق این دشت خسته ای

 غروب نگاهت را میان هاله های انتظار جستجو می کنم

 شاید در ماهتاب نیلی شب

 غنچه های سرخ عشق

                           با من ترانه ی دوری تو را بخوانند

+ نوشته شده در  شنبه 1384/08/21ساعت 13:58  توسط حامد و الهه | 

 عشق از دوستی پرسید:

 تفاوت من و تو در چیست؟

 دوستی گفت:من دیگران را به سلامی آشنا می کنم

 تو به نگاهی....

 من آنها را به دروغ جدا می کنم تو با مرگ

--------------------------------------------------------------------------------------------

 آنچه در من نهفته دریایی است

 کی توان نهفتنم باشد دانی از زندگی چه می خواهم

 من تو باشم ... پای تا سر

 زندگی گر هزار باره بود

 بار دیگر تو    بار دیگر تو

 با تو زین سهمگین طوفان

 کی یارای گفتنم باشد

 بس که لبریزم از تو می خواهم

 بروم در میان صحراها

 سر بسابم به سنگ کوهستان

 تن بکوبم به موج دریاها

 آری   آغاز   دوست داشتن است

 گر چه پایان راه ناپیداست

 من به پایان دگر نیندیشم

 که همین: "دوست داشتن زیباست."

+ نوشته شده در  شنبه 1384/08/21ساعت 13:23  توسط حامد و الهه | 

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

--------------------------------------------------

 بگذار آن باشم
 که در کوهساران با تو گام بر می دارد

 بگذار آن باشم

 که در کنار تو گل می چیند

 بگذار آن باشم

 که از ژرفای احساسات خود به او می گویی

 بگذار آن باشم

 که از رازهایت به او می گویی

 بگذار آن باشم

 که در غم به سوی او می روی

 بگذار آن باشم

 که در شادی همراه او می خندی

 بگذار آن باشم

                          که تو

                                       عاشقش هستی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/08/19ساعت 21:58  توسط حامد و الهه | 
چشاشو

 چشماي منتظر به پيچ جاده

 دلهره هاي دل پاك و ساده

 پنجره ي باز و غروب پاييز

 نم نم بارون تو خيابون خيس

 ياد تو هر تنگ غروب تو قلب من مي كوبه

 سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه

 غروب هميشه واسه من نشوني از تو بوده

 برام يه يادگاريه جز اون چيزي نمونده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/18ساعت 13:54  توسط حامد و الهه | 
خون دل

 اي گل نو رسته كه بويي ز وفا نيست تو را

 خبر از سرزنش خار جفا نيست تو را

 ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را

 با اسير غم خود رحم چرا نيست تو را

 جان من سنگ دلي دل به تو دادن غلط است

 رفتن اولاست ز كوي تو ستادن غلط است

                                      تو نه اني كه عاشق زار تو باشم

 ديگري جز تو مرا اين همه ازار نكرد

 آنچه كردي تو به من هيچ ستمكار نكرد

 بشنو پند و مكن قصد دل آزرده ي خويش

 ورنه بسيار پشيمان شوي از كرده ي خويش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/18ساعت 13:36  توسط حامد و الهه | 

 

 روی هر سینه سری گریه کند وقت وداع

                                                        سر من وقت وداع گوشه ی دیوار گریست

-------------------------------------------------------------

 دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیس است.

 هر چی بیشتر بمونی رفتنت سخت تره

 و اگر رفتی جای پاهات برای همیشه می مونه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/15ساعت 23:15  توسط حامد و الهه | 


 

نذر تنهایمان

شب مرگ دلمان

 آری دنیا قفس تنگ ناسازگاریهاست

 و قیامت خاک است

 و بهار

 گذران شب تلخیست که من به سراپرده ی این خاک سفر خواهم کرد

 و شب تلخ جدایی

 شب مرگ است

 شب تنهایی محض

 شب گریه.شب عشق

 شب اعدام نفس

 شب سوسو زدن خاطره ها

 شب اتش زدن عشق به دامان قفس

 و کسی می گوید:

 به بلندای شب تلخ جدایی

 به خدا گریه بس است

 به خدا گریه بس است

 و من از آینه ها می پرسم

 خانه ی من.خانه ی من ز کدامین نفس مرده نشانی دارد

 و صدا می آید

 نفس مرده در این محکمه نیست

 و دلم می گوید

 به کجا باید رفت

 از که باید پرسید!؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/15ساعت 21:10  توسط حامد و الهه | 

 يادم كن

 عشق قشنگم

 به جاي دسته گلي كه فردا بر گورم نثار مي كني

 امروز با شاخه گل كوچكي يادم كن

 و به عوض سيل اشكي كه فردا بر مزارم ميريزي

 امروز با تبسم مختصري شادم كن

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/15ساعت 14:5  توسط حامد و الهه | 

واي چه كار بدي!!!

يك يادگاري روي ديوار سنگي""

كوچه ساكت و خلوت بود. مثل هميشه.درختان سرسبز كوچه از دو طرف دستهاي خود را به هم داده و تونلي سبز درست كرده بودند.خانه ي قديمي مثل هميشه، مثل هر چهار شنبه درست سر جاي خودش بود. با پله هاي سنگي كه وقتي به طرف بالا مي رفت و به در مي رسيد مانند پناهگاهي شده بود براي دختر و پسر كه چهارشنبه هاي شيرين خود را دور از چشم و نگاه شماتت بار ديگران بگذرانند.
صداي قدمهاي دو پاي عاشق خلوت كوچه را بهم زد. دختر و پسر بودند كه دست همديگر را محكم گرفته بودند . گويي مي ترسيدند هر لحظه همديگر را از دست بدهند. صداي خنده هاي شاد دختر دل پسر را مي لرزاند و نگاه هاي عاشقانه ي پسر قلب دختر را ذوب ميكرد.
با هم به خانه ي قديمي رسيدند. از پله هاي سنگي بالا رفتند و پشت ديوار پناه گرفتند. پسر به ديوار تكيه داد و دختر به پسر. مثل هميشه تنها چيزي كه بود حرفهاي عاشقانه بود و صحبت از دوست داشتن و ترك نكردن. دختر دست در كيفش كرد . مدادي را بيرون آورد. پسر را به آرامي كناري زد و روي همان ديواري كه از تماس بدن پسر گرم شده بود چيزي نوشت. شعري را كه هميشه آهنگش او را به ياد پسر مي انداخت . به نگاه متعجب پسر خنديد. و گفت : اين شعر رو مي نويسم تا هر وقت اومديم اينجا با هم بخونيمش و يادمون باشه كه چقدر همديگه رو دوست داريم و چه قولي بهم داديم.پسر دست دختر را كه مداد داشت گرفت و دو دست مهربان با هم شروع به نوشتن كردند :
در جان عاشق من شوق جدا شدن نيست
خو كرده ي قفس را ميل رها شدن نيست
من با تمام جانم پر بسته و اسيرم
بايد كه با تو باشم در پاي تو بميرم
عهــدي كه با تو بستم هرگز شكستني نيست
اين عشق تا دم مرگ هرگز گسستني نيست
ديوار سنگي هم از عشقي كه از عمق اين كلمات به درونش نفوذ مي كرد ، گرم شد.
ساعت ديدار تمام شد.و دختر و پسر دوباره دست در دست هم ديوار و خانه و كوچه را ترك كردند. منتها اين بار با "يك يادگاري بر روي ديوار سنگي".........يادگاري از يك عشق....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/04ساعت 0:57  توسط حامد و الهه | 
?_h

در زماني كه صداقت گل نا يا بي ست

                               و محبت هم نيز

من به تكرار غريبانه ترين جمله قرن

                              (( دوستت مي دارم ))

                                     سخت محتاجم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/08/03ساعت 21:58  توسط حامد و الهه | 
چرا؟

انسان تا هنگامي كه زنده است بايد خوب زندگي كند

اما نه براي خود بلكه براي كساني كه او را دوست دارند

زيرا غم مرگ انسانها تنها كساني را مي آزارد كه او را

                          دوست دارند                            

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/08/03ساعت 21:46  توسط حامد و الهه | 
جدايي

خاطر جمع باش

ديگر به اجبار باورم شده كه بر نمي گردي

شوخي تلخي بود كه كم كم به آن عادت كرده ام

خاطر جمع باش

كه ديگر جز در روياهاي شبانه توقع ديدارت را ندارم

خاطر جمع باش

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/01ساعت 23:59  توسط حامد و الهه | 
آخرین شب گرم رفتن دیدمش

لحظه های واپسین دیدار بود

او به رفتن بود و من در اضطراب

دیده ام گریان دلم بیمار بود

گفتمش:از گریه لبریزم مرو!

گفت:جانا!ناگزیرم ناگزیر

گفتم او را لحظه ای دیگر بمان

گفت:میخواهم ولی دیرست دیر!

از سخن ماندیم و با رمز نگاه

گفت:میدانم جدایی زود بود

با نگاه آخرینش بین ما!

های های گریه ی بدرود بود

H H H

 آن گاه که تو را دیدم

 شوق دانستن این که تو چگونه آدمی هستی

 مرا غرق در هیجان کرده بود

 آن گاه که تو را شناختم

 دانستم که تو هم

 مانند دیگران

 انسانی هستی با توانایی ها

 و کاستی ها

 آن گاه که با هم صمیمی تر شدیم

 شوق دانستن این که عشق به تو چه احساسی دارد

 مرا غرق در هیجان کرد

 ولی آنچه پیش از هر چیز مرا غرق در شگفتی می کند

 خود تو هستی

 و

 عشق میان ما.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/01ساعت 20:41  توسط حامد و الهه | 

به نام یزدان پاک

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/01ساعت 15:47  توسط حامد و الهه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
فروردین 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان