|
از نو می توان سرود
|
سلام به همه دوستان عزیز کسایی که تو غم و شادی همیشه با من بودن و رفیق راه و دزد قافله ...بگذریم . بریم سر اصل مطلب این پست چه خبرتونه بخش نظرا رو بستم که بستم دیکتاتوریه نیست قبلا نظراتون از سرو کول این وبلاگ بالا میرفت حالا اومدین دعوا و ... از شوخی بگذریم خیلی ازتون ممنونم چه دوستان یاهو چه دوستان مسینجر های دیگه همیشه به بنده لطف داشتین و خواننده های همیشگی وبلاگ های دور و نزدیک من تو این 6 سال وبلاگ نویسی بودین امیدوارم هر کجا که هستید شاد باشید و غم تو خونه دلتون لونه نکنه... دوستی رسم عجیبی دارد و در این قرن پر از تنهایی یک دوست کجاست؟ مصرف دوست شده است بوالهوسی ، عیاشی خنده ام میگیرد جنس چینی رسیده است به بازار خدا و خدا تنها شد کم کم اک میبازد همه ی هستی خود . نوش جانت چینی هر که ارزان بفروشد برده است در مسیری که در آن تنها ایست ره سپارم با یار با خیالش ، بوی زلفش خواب می آید خواب ... شهر من آن طرف است نه تنی نه منی و خدا تنها نیست حتی حتی ههه بادبادک دارد.
[ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 11:23 ] [ مامید ]
[ ]
ساعت ۱۰ و نیم شب شروع به نوشتن کردم شاید شروعی باشد برای آرامشی نزدیک
کم مرا به خود بخوان انعکاس صدایت چهار سویم... از کدام طرف صدایت... اسمم چیست؟؟؟ [ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 22:44 ] [ مامید ]
[ ]
تلخ و شیرین
پشت دریای غرور من هنوزم شب چشمان تو را می جویم گر چه این ره که تو رفتی همه دوری تن است!!! این کدورت به بهایش تا چند باران می بارد. پیچک عشق هنوزم تب تاپش با توست. راستی دور شدی؟پس چرا بوی تنت را ز تنم میجویم. سر زلفت را باد... چه شبی روز تاریک تر از ظلمت دهر لحظه ای بی پایان. و نگاهت که سماعم می کرد. بگذریم... یاد آن تلخ تر از زهر هلاهل گشته است. شاعر :م.د [ شنبه بیست و یکم آبان 1390 ] [ 11:49 ] [ مامید ]
[ ]
ثانیه ها چه غریبانه خموش میشوند این ثانیه ها و چه بیخیال تو بمن گفته اند که رفته ای با دست پر بیایی رفته ای گل های باغ نومیدان به خزان دهی رفته ای عطش از لبان آرزو ها برگیری گفته اند... بهت ثانیه ها کشنده است می فهمی ... برگرد هلاکت شده ام نویسنده: م.د [ سه شنبه هجدهم مرداد 1390 ] [ 21:56 ] [ مامید ]
[ ]
مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان
به رنگ درد ها که مرحمی برای آن نیست
بیهوده مینویسم مینویسم که خالی شود تنگ ترک برداشته ی عمر چشم بر بسته و فریاد همی در دهم انسانیت را پاسخی شاید آری پاسخی شا.. در میدهد آوای دل انگیز خسته ای که ای رهگذر تنها ای شوریده سر مرد تنها اینک من همو که آوایش دادی همو که دیری است با پای آبله بر سنگلاخ زمان بجان ندایش دادی بخواه تا اجابت کنم و من او را دیدم نشسته بر سنگی سیاه با دستی شکسته پایی بسته نگاهی غمین بر پشت بارخستهگان دشنه ای بر عمق جان نگهاش نکردم (( مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان )) نویسنده: م.د [ جمعه چهاردهم مرداد 1390 ] [ 12:35 ] [ مامید ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |